|
غربت غم ---("v")--- اسیر تنهایی
|
نمیدانم چه می خواهم خدایا
به دنبال چه میگردم شب و روز
چه می جوید نگاه خسته ی من
چرا افسرده است این قلب پرسوز
ز جمع آشنایان میگریزم
به کنجی میخزم آرام و خاموش
نگاهم غوطه ور در تیرگی ها
به بیمار دل خود میدهم گوش
گریزانم از این مردم که به من
به ظاهر همدم و یکرنگ هستند
ولی در باطن از فرط حقارت
به دامانم دو صد پیرایه بستند
از این مردم که تا شعرم شنیدند
به رویم چون گلی خوشبو شکفتند
ولی آن دم که در خلوت نشستند
مرا دیوانه ای بد نام گفتند
دل من ای دل دیوانه ی من
که می سوزی از این بیگانگی ها
مکن دیگر ز دست غیر فریاد
خدا را بس کن این دیوانگی ها!
پاسخ یک حسرت
دستها بالا بود.
هر کسی سهم خودش را طلبید.
سهم هر کس که رسید،
داغ تر از دل ما بود
ولی
نوبت من که رسید،
سهم من یخ زده بود!سهم من چیست مگر؟
یک پاسخ
پاسخ یک حسرت!
سهم من کوچک بود
قد انگشتانم
عمق آن وسعت داشت
وسعتی تا ته دلتنگیها
شاید از وسعت آن بود
که بی پاسخ ماند
دیگر نه شاعرم نه عاشق
فقط این پنجره را ببند
تا دلم نگیرد
..........
حالا که امدی ای
دلم برای این ماه و ستاره ها میسوزد
امشب چگونه سر بر بالش خواب میگذارند
با این همه بیداری!
.............
حالا که امدی ای
گریه نمیکنم
این باران
از اسمان دیگری است
...............
حالا که امده ای
خداحافظ
ای همه ی شبهایی که با هم گریه کرده ایم
......
حالا که امده ای...
(محمد رضا عبدالملکیان)
هميشه آبي ترين نگاهت به زندگي باشد. به حوادث سبز نگاه كن . به انسانها نارنجي- چون آنقدر گرم هست كه نيرنگ هايشان را ذوب كند و در عين حال قلبهاي يخي را گرم. به عشق بي رنگ نگاه كن. زمان عشق را برايت رنگ ميكند. تيره يا روشن!
به جدايي خاكستري نگاه كن . نه سفيد است نه سياه . و در آن فقط تحمل كن. به مرگ سفيد نگاه كن چون آرامش آن قابل ستايش است.
در فنجان زمان هم می زنم
و مینوشم, مزه ی قهوه ی بدون شکر
کامم را تلخ میکند
اما دستی, شبهای شکلاتی اش را با من قسمت میکند
و من به دستهایش بسنده میکنم
که عطر مهربانی میدهد...
خواب ميبينم
خواب تورا...
خواب عروسكهايم
خواب دستهاي پدر
......!؟!؟
چشم كه ميگشايم
هيچ كدام نيستند
تنها تكانهاي طنابي رقصان
چشمهايم را پر ميكند...!
باز بچه ميشوم...
نق ميزنم ، بهانه ميگيرم
تو رامي خواهم
دلم براي عروسكهايم تنگ شده
و شوق بوسه بر دستان پدر
بي تابم ميكند
و طناب همچنان ميرقصد..!
زمان ميگذرد
و رو سياهي براي ساعت خواب مانده اتاقم باقي ميماند
زمان ميگذرد...
اما كسالتي عميق را به جانم مي اندازد
و من مدام خميازه ميكشم
و در بيداري خواب ميبينم
دنيا را سروته ميگيرم
واز ريزش ادمها خنده ام ميگيرد!
زمين خستگي در ميكند
وشب پا پس ميكشد از دشمني اش با نور
و من هراسي رازناك را
در چشمان ماتم زده ي ماه ميبينم
ستاره اي برايم طناب مي اندازد
و من بالا ميروم از ديوار شب
و سراغ دو شاخه دنيا را ميگيرم
نگاه پرسشگرم به ناهيد است
و از ان سو كيوان ابرو بالا مي اندازد
وبعد سقوطي آرام
باز هم ميگذرد
ساعتم با شرم... يك تكان كوچك
... باز هم ميماند!
دعوتم كن به يك بوسه!
دل دل كردنت براي چيست؟
مگر نمي خواستي
راز اتش را نشانم دهي؟
پس مهمانم كن
يك جرعه از نفس گرمت
برايم كافي است
تا رازت بر ملا شود
من هم جشن ميگيرم
تولد بوسه هايت را
و شمع هاي تنهاي ام را
فوت ميكنم
يك
دو
سه
لبخند بزن
ميخواهيم عكسي هميشگي بياندازيم...!
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم
هم با هم حرف نزدند پس از دو ساعت يكي از آنها به ديگري گفت: پيشنهاد
ميكنم حالا در مورد موضوع ديگري سكوت كنيم!
چقدر روح محتاج فرصتهایی است که در آن هیچکس نباشد